تا مسافرهای شهر آشنایی بگذرند....خویش را از دره های بی کسی پل کرده ام
|
وقتی که می سرایم شعری برای چشمت پر می کشد نگاهم تا انتهای چشمت زخمی ترین پرنده در اسمان شدم من ای کاش پر بگیرم پر در هوای چشمت متن نگاهت ای دوست از راز عشق لبریز صدها ستاره حیران از ماجرای چشمت با پلکهای بیدار تا لحظه های دیدار شب را به صبح برویم در کوچه های چشمت...!
|
||
|
+
نوشته شده در
ساعت 13 توسط فاطــیما
|
|
||